تبليغاتX
پرنیان





















پرنیان

 

هنوز دیر نشده بود...میخواستم به دیدنت بیایم...

دلم می خواست هدیه ای برایت بیاورم

هدیه ای آنقدر قشنگ که همیشه یاد شیرینی را ته دلت حس کنی حتی بدون آنکه بفهمی ،

 این طعم شیرین به خاطر من است .

من به گلهای استکانی آب دادم . شمعدانی ها را جلوی پنجره گذاشتم که برگهایشان را پهن

 کنند و آفتاب بگیرند .

توی باغ دست کشیدم به گلبرگهای مخملین آفتاب گردان و فکر کردم که اگر کمی دیگر بلند تر

بودند دیگر نمی توانستم لمسشان کنم و لذتش را ببرم . چقدر این گلها را دوست می دارم .

مثل دستهای تو ، مثل چشمهایت ، مثل تمام تو .

من دلم شکلات تلخ می خواهد و فنجانی چای

من دلم می خواهد که کنار تو بنشینم و بی حرف نگاهت کنم

من دلم از آن شکلاتهای شیری می خواهد با همان کاغذ آبی و سفید

می خواهم به دیدنت بیایم ... با همه ی دلم که شکلات پیچ شده ...

با همان تلخی و شیرینی شکلات .

می خواهم به دیدنم بیایی ... می خواهم برایم شکلات بیاوری . از همان شکلاتهای شیری

من دلم می خواهد طعم شکلات را ، طعم تو را ، طعم زندگی را ،

دوست داشتن و دوست داشته شدن را .....

فرشته های کوچولوی توی دلم هر روز دعا می کنند که بارانی از اطلسی ها ببارد روی خانه تان

که تو لبخند بزنی . که به لبخند تو .....

 

پی نوشت : گاهی می شود که حرفها تا انتها گفته نشوند و بکر بمانند . بی دیدار چشمهایت.

 

+نوشته شده در 19 Aug 2009ساعت8:28 PMتوسط لیلی | |

 

باریکه های نور از میان کرکره های اتاق می ریزند روی گلهای قالی ، روی تخت ، کرکره ها بسته است

و من همانطور که گوشه ی تخت نشسته ام و دارم کتاب می خوانم یاد "عاشق" مارگریت دوراس می

افتم . یاد اتاقهایی با کرکره های کشیده و همه ی ماجراهایش .

هر کسی که آن کتاب را خوانده حتما می داند که من یاد چه چیزهایی افتادم .

اما در اتاقهای بسته ، در ماورای آنچه عشق ـ بازی می نامندش ، همیشه چیزی در جریان است .

چیزی فرا تر از آنچه که به نظر می آید .

برای من که اینطور است . یعنی من این گونه می بینمش .

این رابطه انتقال احساس است . یک حس خوب و یا شاید هم یک حس بد .

چیزهای متفاوتی به هم می آمیزند و یک رابطه را شکل می دهند .

شاید ما زنها بیشتر دوست می داریم که دلیل هر کاری عشق باشد.

شاید چشمهایمان را می بندیم و اینگونه تصوراتمان را شکل می دهیم .

و گاهی هم می شود که خیال و واقعیت بر هم منطبق شوند و لذت همه ی عالم را بریزند توی تنت

لذت روحی ، فکری و جسمی همه شان اگر یکی باشند . همه شان وقتی با یک نفر ممکن باشد

کسی خیانت نمی کند، نه ؟ آدم یک جورهایی فکر می کند که بهشت خدا را روی زمین دارد .

 

پی نوشت : برای من ، بهشت زمینی ام  ارزش همه ی دنیا را دارد .

 

 

+نوشته شده در 19 Aug 2009ساعت7:51 PMتوسط لیلی | |

 

تا حالا فکر کردی یه کسی تو یه گوشه از دنیا دوستت داشته باشه ؟

تا حالا فکر کر دی یه کسی تو یه گوشه از دنیا دلش برات یه ذره شده باشه ؟


تا حالا فکر کردی یه کسی تو یه گوشه از دنیا دلش ازت گرفته باشه ؟

تا حالا فکر کردی ....

 یه کسی تو یه گوشه از دنیا با اینهمه حسی که به تو داشته دیگه تو این دنیا نباشه ؟

 

چه حسی داری ؟

چه حسی داری از اینکه کسی که ندیدیش ، دنیایی از احساسات متفاوت نسبت به توئه ؟

کسی که هرگز نمی تونی ببینیش . نمی تونی حتی برای یه بار تو چشاش نگاه کنی و حسش رو

نسبت به خودت و بودنت درک کنی .

دارم اینها رو به خودم هم می گم .

از خودم می پرسم که چرا این چراغ تو دلم روشنه ، حتی وقتی که قرار نیست تو بیایی ؟

چرا چشمهایی که قرار نیست ببینی پر از عشق به توئه و چرا دلی که شکستی هنوز بهانه تو

 می گیره ؟

و چرا با همه ی این کارهایی که تو با من کردی که از دلم بری هنوز برای من همونی ؟

از خودم هم می پرسم ، همه ی این سوالها رو ، بارها و بارها و به هیچ می رسم .

بدون دلیل ، بدون بهانه ، بدون اینکه به قول خودت داده ها و ستاده هام باهم برابر باشند....

 

+نوشته شده در 7 Aug 2009ساعت7:9 PMتوسط لیلی | |

 

 

نشسته ای روی مبل،من هم نشسته ام روی مبل . روبروی همیم اما فاصله مان کمی زیاد است . آنقدر که نمی شود حرف چشمهایم را بخوانی . دلم نمی خواهد از فاصله ها شکایت کنم . دلم نمی خواهد هی غر بزنم که چرا اینطور است و غصه ام بشود . و هی بگویم که کاش اینطور نبود یا کاش آنطور می شد . این خیالها را که کنار بزنم و حقیقت را ببینم ، فکر می کنم خوب است که فاصله مان کم نیست . چرایش هم به خیلی دلیل هاست. خیلی وقتها ، برایت گفته ام که چرا اینهمه دوری؟ خیلی وقتها ، خیلی برایم گفته ای که چرا کنارم نیستی ؟ و من همیشه غصه ام می شد از همه ی اینها . از ته صدایت که گاهی وقتی می لرزید دلم را می لرزاند . دلی که لرزید، پایی که لغزید و منی که یک روز گم شدم و تا این روزها که بالاخره کمک کردی که پیدا بشوم و زیر بارش نبودنت سرسخت بمانم و خوش باشم .

 

 

دور هستم

تو به خواب می روی و به من گوش می دهی

عشقم آتلانتیک را می پیماید و می آید

به شیرینی با تو سخن می گوید

و برلبانت بوسه می زند

 و تو در این رویا لبخند می زنی

آنجا که من هستم

و من به رویا می بینم که لبخند می زنی

و به زمزمه ام گوش می دهی که

دوستت دارم

 

«امانوئل روبلس»

 

پی نوشت :دلم می خواهد باور کنم که همه چیز درست می شود .....

 

 

+نوشته شده در 28 Jul 2009ساعت5:22 PMتوسط لیلی | |

 

 

هوا آفتابی بود همراه با وزش نسیمی دلپذیر . برای همین دلم می خواست

 کمی راه بروم. از برخورد هوا با پوست تنم کلی لذت بردم .راه رفتم و راه رفتم 

به همه ی آدمهایی که می دیدم  احساس خوبی داشتم . انگار که با همه

 دوست باشم . از درون شاد بودم .  بعد دیالوگ های يكي از فيلم هايي كه از

ديدنش بسيار لذت بردم،فیلم  before sunriseبه ترتیب توی ذهنم آمد .

و لذت فزاینده ای بردم از اینهمه احساس قشنگ در عصر یک روز تابستانی.

همیشه از این جور فیلمها خوشم می آمده .

فیلمهایی که تویش نه از آن آدم بدهای فیلمهای هندی هست نه از قهرمانهای

فیلمهای آمریکایی.

یک برش از زندگی آدمهاست که در یک لحظه ی خاص از زندگی روبروی هم

قرار می گیرند و همدیگر را دوست می دارند .

 

 

 

you were ,for me, that night

everything i always dreamt of in life

but now, you 're gone

you are far gone

i just want another try

i just want another night

even if it doesn't seem right

(before sunset)

 

پی نوشت :کاش همه ی برشهای زندگی آدم به همین زیبایی بود . و قاچ های این هندوانه

همه شان سرخ بودند .

 

 

+نوشته شده در 27 Jul 2009ساعت5:28 PMتوسط لیلی | |

 

چراغ رو خاموش می کنم . پنجره رو تا آخر باز می کنم . در رو می بندم .

 نسیم خنکی به صورتم می خوره و بازیگوشانه موهای روی پیشونیم رو

به بازی می گیره . روی صندلی می نشینم ، چشمام رو می بندم و فکر

 می کنم . فکر می کنم وقت انجام یه کاریه . یکنواختی بسه . باید کاری

 رو که می خوام انجام بدم . همونطور که خودم می خوام ، همونطور که

دوست دارم . این بار بدون فکر کردن به اون قوانین و اون فضای از پیش

تعیین شده ام . این بار می خوام بی قاعده بازی کنم . بدون رعایت قواعد

 همیشگی ام .  

 

پی نوشت : نوشتنم فقط برای اینه که مثل همیشه جا نزنم . و نذارمش برای یه وقت دیگه .

 

+نوشته شده در 25 Jul 2009ساعت10:6 PMتوسط لیلی | |

 

 

پولیور پرتغالی پوشیده بودم و او پولیور آبی . موهایم را از پشت بسته بودم و شلوار جین پوشیده بودم ،داشتم به پیراهن سفیدش که از زیر پولیورش پیدا بود نگاه می کردم و توی ذهنم دنبال نقطه ی اشتراک می گشتم . داشت با لبخند نگاهم می کرد و من توی چشمهایش می دیدم مرا فرشته ای می داند و می دانستم که آنقدرها هم دوستش ندارم . شرایط دلنشینی نبود . نه آنطور که توی کتابها خوانده ام . که هر دو تایمان بنشینیم کنار شومینه و حرفهای قشنگ بزنیم . نه نبود . داشتم فکر می کردم روزی این لحظه ، گذشته ی زندگی من می شود . گذشته ای که خاطره ای خواهد شد برایم . بعد با خودم گفتم که دلم می خواهد تو در ذهنم خوب بمانی . خوب و پاک و نگاهش کردم . و یادم آمد که همیشه پیراهنهای سفید آستین کوتاه مردانه را دوست داشته ام و همیشه هم فکر کرده ام که می شود وقتی کراوات می بندد ، پیراهنش از آنها باشد که من دوست دارم ؟  می پرسد چرا پولیور زرد روشن نپوشیده اید ؟ قشنگتر نبود ؟ و من دارم فکر می کنم چرا سوالی می پرسی که انتظارش را ندارم و ذهنم را مشوش می کنی ، طوری که دیگر نتوانم حرفی بزنم ؟ فقط می گویم شاید برای اینکه از این خوشم آمد یا فقط همین رنگش بود . و دارم فکر می کنم که بهتر نیست بپرسم که چطور ؟ تو از زرد روشن خوشت می آید ؟ و بعد فکر می کنم بهتر است جوابش را ندهم .و فقط لبخندی بزنم ( یعنی که خب دوست داشته ام ، دلم خواسته است) و در واقع متوجه می شوم 5 دقیقه است که سوالش بی جواب مانده و دست و پایم را گم می کنم . جوابش را ندادم ؟ هاج و واج نگاهم می کند . و من بدم می آید از حرف زدن با کسی که چنین احساسی در من ایجا د می کند و باعث می شود این احساس بهم دست بدهد که دلم نخواهد دیگر حرف بزنم . دارم فکر می کنم تویی که می دانی من وقتی احساس آرامش بکنم ، خوب حرف می زنم . تو که می دانی من وقتی احساس امنیت بکنم ، خوب خواهم بود، پس چرا می گذاری اینطور بشود؟ من دوست دارم با مردی برقصم که بتواند طوری نگاهم کند که دلم بلرزد ، طوری صدایم کند که دلم بلرزد و آنقدر محکم باشد که بشود با اطمینان قدم برداشت و باهاش رقصید .

هنوز جوابش را نداده ام . می گویم می آیی برویم حیاط؟ و دنبال حرفم بلند می شوم و شال پشمی را که به قول مادرم مرینوس است می اندازم روی موهایم . حیاط پر از برف است و رد پاهایمان روی برف می ماند و کمی روی موهایم که از شال بیرون زده می نشیند . می خواهد دستهایم را بگیرد، دستم را پس می کشم و بهش می گویم من عاشق  مرد دیگری هستم . بهتر است برای همیشه دوست بمانیم . منتظر نمی شوم که حرفهایش را بشنوم . توی اتاقم ، روی تختم می نشینم و یک عالمه دلتنگی می ریزد توی وجودم . و بعد فقط اشکهایم است که می تواند دلم را آرام کند و بعد صدایی که فقط  با یک جمله آرام ترم می کند.

 

پی نوشت : زمستان گذشته و امروز به هم آمیختند . و حقیقت در پسشان گم شد .

+نوشته شده در 23 Jul 2009ساعت10:19 PMتوسط لیلی | |

 

 وقت هایی هست که آدم دلش تنگ می شود . وقت هایی هست که دلم

برای خودم تنگ می شود . برای دلتنگی های خودم ، برای خیلی چیزهای

تجربه شده و نشده ، برای خیلی چیزهای درد آور و تلخ ، برای خیلی چیزهای

 روح نواز و شیرین . برای منتظر کسی بودن ، برای خندیدن ، گریه کردن ،  و

خیلی چیزهای دیگر . و آنوقت توی این دل تنگی ها که هستم نمی دانم با چه

کلماتی بیانشان کنم . اصلا دلتنگی ام به حرف نمی آید .

کلمه ها ول می شوند توی فضا و بی هدف می گردند و جمله ها درست شکل

 نمی گیرند . و من می مانم و دلتنگی . که هی دلم تنگ تر می شود و آن

وقت با دل تنگ شده نفس هم کم می آورم .

 

پی نوشت : گاهی نوشتن ، بار دل آدم را سبک تر می کند و دلتنگی تمام می شود.گاهی!

 

+نوشته شده در 22 Jul 2009ساعت7:20 PMتوسط لیلی | |

 

دیشب خوابم نمی برد. چرایش را هم نمی دانم . هی از این دنده به آن دنده

پیچ می خوردم . خودم هم نمی دانم چم شده بود . بعد یادم آمد پارسال هم

 یک شب تابستانی درست مثل امروز خوابم نمی برد و چرایش را هم

نمی دانستم . همان موقع  که برگشتم و گفتم که خوابم نمی برد .

 پرسیدم بیداری ؟ گفتی آره . ماه رمضون بود ؟ آره . یادم هست که از

یک نیمه شب باهم حرف زدیم تا وقتی که صبح شد . یعنی اذان گفتن .

 و من بدون سحری روزه گرفتم . زمان یادمون رفت . اینکه تو بودی و تا

صبح باهام حرف زدی . برام از کتابی که خوندی گفتی . شعر گفتی .

 از اولین عشقت گفتی . از خواب کردن دختر کوچولویی گفتی که حالا

 شش هفت ساله است . برام قصه ی رمانتیک صورتی و آبی تعریف کردی .

 از اینکه بوسم کردی . از اینکه گریه ام انداختی . اینکه  خودت هم گریه

 کردی . از همه ی اینها که برام خاطره شدند از شبی که نمی دونستم

 چرا خوابم نمی بره . و دیشب که باز بی دلیل خوابم نمی برد دیشب

 رو هم با تو شریک شدم .

می دونی گاهی وقتها نفس تو سینه ام حبس می شه . یادم میاد یه  شبی

 که تو زودی خوابت برد و من دلم می خواست یه کم برام بیدار بمونی . اما خب

 خیلی خسته بودی .

 می دونی از چی خوشم می آد ؟ از یه بازی وقتی کنار همیم .

 از اینکه یه شب خوابم نبره . تو هم خوابت نیاد برگردیم به طرف هم .

 بینی ات را بچسبانی به بینی ام و قرار بگذاریم که هر طرف تو بروی من هم

 بروم . و من هی بسوزم وتو هی بخندی .

خوشم میاد از این لحظه ها . از این که گاهی همه ی چیزهای قشنگ ،

همه ی آن دنیای عاشقانه که تو آروم دست منو گرفتی و بردی به سمتش

 بعد از این لحظات خنده و خوشی های ساده رنگ قشنگی می گیرند .

 

 

پی نوشت :  حق با تو بود . شادی از درون به بیرون می ریزه .

الان با یه نگاه مهربون خوشحال بهت نگاه می کنم .

 

+نوشته شده در 21 Jul 2009ساعت1:3 PMتوسط لیلی | |

 

گرما زیر نفسم گرفته. اتاق را مرتب می کنم . فکر می کنم . جلوی آینه

 می ایستم و خیره می شوم به موهایم که تازه کوتاهشان کرده ام و تا

روی شانه هایم می رسد . از تو که می پرسیدم کوتاهشان کنم یا نه؟

 گفتی چه می دونم عزیزم . هر طور که خودت دوست داری . من که الان

 پیشت نیستم که ببینمشون . و اینها رو با یه لحن نیمه غمگین می گی.

به روی خودم نمی آرم . چی بگم آخه ؟ یه چیزی رو می دونی ؟ هر قسمت

 از خونه یه جا برات هست که مخصوص توئه . من که توی اتاقم می نشینم

کمی نزدیک خودم برایت جایی در نظر گرفته ام که انگار تو آنجا بوده ای .

 توی هال . توی آشپزخانه که گاهی وقتی غذا درست می کنم دستهایت را

دور گردنم حلقه می کنی و سرت رومی ذاری دم گوشم و برام زمزمه می کنی

 و من می خندم و می گم اینها رو می گی که من بذارم ناخنک بزنی؟ ته دلم

نمی دونی چه حس قشنگی دویده ، تو هم می خندی و می گی دختر بد و ...

من که رویاهای آبی و صورتی و زرد برای خودمان می بافم ، و بعدش دلم

 می خواهد سفیدشان کنم که هر کدامشان بدرخشند .

سفید با نورهای صورتی . سفید با درخشش زرد . سفید با تلالؤ آبی .

 

پی نوشت :  گاهی از هر کدام خواهم نوشت ، گاهی از خودم ، گاهی از تو ، گاهی از خودمان

گاهی از بچگی هایم ، خاطراتم ، روزهایم و همه ی اینها . می شود که گاهی واقعیت را کمی

رویاگونه بنویسم ؟ مثل تو .

 

 

+نوشته شده در 18 Jul 2009ساعت2:9 PMتوسط لیلی | |