نشسته ای روی مبل،من هم نشسته ام روی مبل . روبروی همیم اما فاصله مان کمی زیاد است . آنقدر که نمی شود حرف چشمهایم را بخوانی . دلم نمی خواهد از فاصله ها شکایت کنم . دلم نمی خواهد هی غر بزنم که چرا اینطور است و غصه ام بشود . و هی بگویم که کاش اینطور نبود یا کاش آنطور می شد . این خیالها را که کنار بزنم و حقیقت را ببینم ، فکر می کنم خوب است که فاصله مان کم نیست . چرایش هم به خیلی دلیل هاست. خیلی وقتها ، برایت گفته ام که چرا اینهمه دوری؟ خیلی وقتها ، خیلی برایم گفته ای که چرا کنارم نیستی ؟ و من همیشه غصه ام می شد از همه ی اینها . از ته صدایت که گاهی وقتی می لرزید دلم را می لرزاند . دلی که لرزید، پایی که لغزید و منی که یک روز گم شدم و تا این روزها که بالاخره کمک کردی که پیدا بشوم و زیر بارش نبودنت سرسخت بمانم و خوش باشم .
دور هستم
تو به خواب می روی و به من گوش می دهی
عشقم آتلانتیک را می پیماید و می آید
به شیرینی با تو سخن می گوید
و برلبانت بوسه می زند
و تو در این رویا لبخند می زنی
آنجا که من هستم
و من به رویا می بینم که لبخند می زنی
و به زمزمه ام گوش می دهی که
دوستت دارم
«امانوئل روبلس»
پی نوشت :دلم می خواهد باور کنم که همه چیز درست می شود .....
پولیور پرتغالی پوشیده بودم و او پولیور آبی . موهایم را از پشت بسته بودم و شلوار جین پوشیده بودم ،داشتم به پیراهن سفیدش که از زیر پولیورش پیدا بود نگاه می کردم و توی ذهنم دنبال نقطه ی اشتراک می گشتم . داشت با لبخند نگاهم می کرد و من توی چشمهایش می دیدم مرا فرشته ای می داند و می دانستم که آنقدرها هم دوستش ندارم . شرایط دلنشینی نبود . نه آنطور که توی کتابها خوانده ام . که هر دو تایمان بنشینیم کنار شومینه و حرفهای قشنگ بزنیم . نه نبود . داشتم فکر می کردم روزی این لحظه ، گذشته ی زندگی من می شود . گذشته ای که خاطره ای خواهد شد برایم . بعد با خودم گفتم که دلم می خواهد تو در ذهنم خوب بمانی . خوب و پاک و نگاهش کردم . و یادم آمد که همیشه پیراهنهای سفید آستین کوتاه مردانه را دوست داشته ام و همیشه هم فکر کرده ام که می شود وقتی کراوات می بندد ، پیراهنش از آنها باشد که من دوست دارم ؟ می پرسد چرا پولیور زرد روشن نپوشیده اید ؟ قشنگتر نبود ؟ و من دارم فکر می کنم چرا سوالی می پرسی که انتظارش را ندارم و ذهنم را مشوش می کنی ، طوری که دیگر نتوانم حرفی بزنم ؟ فقط می گویم شاید برای اینکه از این خوشم آمد یا فقط همین رنگش بود . و دارم فکر می کنم که بهتر نیست بپرسم که چطور ؟ تو از زرد روشن خوشت می آید ؟ و بعد فکر می کنم بهتر است جوابش را ندهم .و فقط لبخندی بزنم ( یعنی که خب دوست داشته ام ، دلم خواسته است) و در واقع متوجه می شوم 5 دقیقه است که سوالش بی جواب مانده و دست و پایم را گم می کنم . جوابش را ندادم ؟ هاج و واج نگاهم می کند . و من بدم می آید از حرف زدن با کسی که چنین احساسی در من ایجا د می کند و باعث می شود این احساس بهم دست بدهد که دلم نخواهد دیگر حرف بزنم . دارم فکر می کنم تویی که می دانی من وقتی احساس آرامش بکنم ، خوب حرف می زنم . تو که می دانی من وقتی احساس امنیت بکنم ، خوب خواهم بود، پس چرا می گذاری اینطور بشود؟ من دوست دارم با مردی برقصم که بتواند طوری نگاهم کند که دلم بلرزد ، طوری صدایم کند که دلم بلرزد و آنقدر محکم باشد که بشود با اطمینان قدم برداشت و باهاش رقصید .
هنوز جوابش را نداده ام . می گویم می آیی برویم حیاط؟ و دنبال حرفم بلند می شوم و شال پشمی را که به قول مادرم مرینوس است می اندازم روی موهایم . حیاط پر از برف است و رد پاهایمان روی برف می ماند و کمی روی موهایم که از شال بیرون زده می نشیند . می خواهد دستهایم را بگیرد، دستم را پس می کشم و بهش می گویم من عاشق مرد دیگری هستم . بهتر است برای همیشه دوست بمانیم . منتظر نمی شوم که حرفهایش را بشنوم . توی اتاقم ، روی تختم می نشینم و یک عالمه دلتنگی می ریزد توی وجودم . و بعد فقط اشکهایم است که می تواند دلم را آرام کند و بعد صدایی که فقط با یک جمله آرام ترم می کند.
پی نوشت : زمستان گذشته و امروز به هم آمیختند . و حقیقت در پسشان گم شد .
+نوشته شده در 23 Jul 2009ساعت10:19 PMتوسط لیلی |
|